پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - مفهومشناسى دانش كلام

مفهوم‌شناسى دانش كلام


در گفت‌وگو با حجت الاسلام دكتر رضا برنجكار

با تشكر از پذيرش گفت‌وگو، در آغاز اين پرسش را مطرح كنيم كه دانش كلام در علوم اسلامى با آنچه در ميان مسيحيان به عنوان «تئولوژى‌» (خداشناسى) مطرح است، چه نسبتى دارد؟

اگر بخواهيم تعريفى از علم كلام ارائه دهيم، مى‌توان گفت: دانشى است كه در مورد اعتقادات اسلامى به شيوه عقلى و نقلى بحث مى‌كند و به تبيين و اثبات عقايد دينى و دفاع از آنها مى‌پردازد.
در بين مسيحيان علم كلام با اين تعريفى كه عرض شد، در دانش عام‌ترى به نام تئولوژى يا الهيات مطرح است.
تئولوژى از «تئو» و «لوژى‌» تركيب شده است. تئو مخفف «تئوسن‌» يا «زئوسن‌» است، به معناى خدا. الهيات همان ترجمه تئولوژى است كه در ميان ما مسلمانان، همه علوم اسلامى را در بر مى‌گيرد; حتى فقه و حقوق را. در غرب هم نزديك به همين معناست; يعنى مسائلى كه از متون مقدس استنباط شده است: اخلاق، اعتقادات، رفتار دينى و... بنابراين تئولوژى عام‌تر از دانش كلام است. مثلا به فلسفه، الهيات نمى‌گويند ; چون مستقيما از متون دينى اخذ نشده است، اما به فلسفه اسلامى هم الهيات اطلاق مى‌شود. الهيات آنقدر عموميت دارد كه حتى فلسفه اسلامى را هم در برمى‌گيرد. چون به هر حال فلاسفه اسلامى، تحت تاثير اسلام و آيات و روايات بوده‌اند; چنانكه مثلا در «دانشكده الهيات‌» يكى از گرايش‌هاى پنج‌گانه آن، فلسفه و كلام اسلامى است. بنابراين الهيات (تئولوژى) مجموعه علومى است كه از متون مقدس اخذ مى‌شود; اما علم كلام اخص از آن است. همچنين دانش كلام به اعتقاداتى هم مى‌پردازد كه از متون اخذ نشده‌اند، بلكه از عقل گرفته شده‌اند، و متدينان آن را منتسب به دين مى‌دانند; مثلا اثبات وجود خدا. اثبات وجود خدا يك اعتقاد دينى است، اما آن را ما از آيات و روايات به دست نمى‌آوريم. ممكن است‌براى اثبات وجود خدا استدلال عقلى كنيم. بنابراين در دانش كلام ما سه قيد داريم كه آن را از تئولوژى متمايز مى‌كند: روش آن عقلى و نقلى است; موضوع آن فقط اعتقادات دينى است (نه اخلاق و رفتار.). ; هدف آن، استنباط، تبيين، اثبات و دفاع است. بعضى دانش كلام را به گونه‌اى معنا مى‌كنند كه هدف آن فقط دفاع است، ولى اين‌گونه نيست. يكى از اهداف كلام، دفاع است، اما چون مهمترين مسئله بوده، برجسته شده است.

بيش از يك دهه است كه در كشور ما، واژه «كلام جديد» رواج يافته است. درباره چند و چون اين واژه چه تبيين و تفسيرى داريد، و آيا اصولا مى‌توان از دانشى با عنوان «كلام جديد» سخن گفت؟

كلام جديد اصطلاح جا افتاده‌اى نيست. در غرب كه اساسا به اين گونه مباحث تعبير كلام نمى‌شود و تعبير دانش كلام، اصطلاح مسلمين است. همان‌طور كه گفته شد. كلام دانشى است كه به اعتقادات دينى مى‌پردازد و پيرامون آنها بحث مى‌كند و اين اعتقادات، جديد و قديم ندارد. دو هزار و ششصد سال پيش در ميان يونانيان اعتقاد به خدا مطرح بوده است. ارسطو، افلاطون و ديگران درباره آن بحث كرده‌اند. در ميان مسيحيان هم مورد بحث‌بوده است. مسلمانان صدر اسلام و بعد از آن هم طرح كرده‌اند; الان هم بعد از هزاران سال مطرح است. اما اگر شما به كتاب‌هايى كه با عنوان كلام جديد مطرح است، نگاه كنيد، مى‌بينيد كه مهمترين مسئله، مسئله اثبات وجود خداست و ادله‌اى كه براى اثبات وجود خدا آمده، مورد بحث و بررسى قرار مى‌گيرد. اين مسئله چند هزار سال است كه مورد بحث است و قديم و جديد ندارد. يا مسئله «شرور» ، از زمان‌هاى قديم مطرح بوده است. افلاطون در مورد مسئله شرور، موضع‌گيرى كرده و به عدمى بودن شر معتقد بود. ارسطو مسئله شرور را عنوان كرده است. بنابراين، اين بحثى بوده است كه از قديم الايام بوده و امروز هم جدى‌ترين و بلكه به يك معنا مهمترين بحث در مباحث و كتاب‌هايى است كه با عنوان كلام جديد مطرح مى‌شود. البته ما منكر اين نيستيم كه برخى مباحث جديد ديگر مطرح شده است; اما بسيارى از مباحث مشترك و پرسابقه است.

با اين نگرش و تحليل، چرا واژه كلام جديد، در حوزه‌هاى دينى و دانشگاهى رواج يافت؟

اصلا اين عنوان، عنوان صحيحى نيست. كلام، كلام است. علم كلام از قرن اول و دوم در ميان مسلمين مطرح بود. در زمان عباسيان به خاطر گسترش جغرافيايى اسلام و مطرح شدن شبهات از سوى مسيحيان، زرتشتيان و يهوديان و صابئان و پيروان اديان مختلف، اين علم اوج پيدا كرد و گسترش يافت; اما در چند قرن اخير - به دلايلى كه نمى‌خواهيم وارد آنها شويم - علم كلام افول كرد; به‌خصوص در حوزه‌هاى علميه شيعه. فقها و بزرگان شيعه، هم درس فقه مى‌گفتند و هم كلام. كتاب‌هاى آنها دو دسته است: يك دسته از كتاب‌ها درباره علم كلام است و تعدادى درباره فقه. حتى گاهى كتاب‌هايى است كه بخشى از آن كلام است و بخشى ديگر فقه. علماى بزرگ مانند شيخ صدوق، شيخ مفيد و سيد مرتضى، شيخ طوسى و علامه حلى و... اين گونه بودند. اما در چند قرن اخير به دلايلى، فقها ديگر توجه سابق را به علم كلام نداشتند و كتاب‌هاى مهمى درباره علم كلام ننوشته‌اند و از علائم آن، اين است كه هنوز در حوزه‌هاى علميه، كتاب رسمى علم كلام، شرح تجريد علامه حلى است كه چند قرن قبل، نگاشته شده است. اينكه در حوزه‌اى، كتابى كه مربوط به قرن‌ها قبل است، تدريس مى‌شود و هيچ متن درسى مهمى كه قابل تدريس باشد بعد از آن وجود ندارد، علامت اين است كه كار علمى در حوزه علم كلام، تداوم نيافته است; اما در فقه مى‌بينيد كه تدوين كتاب‌هاى مهم فقهى تا زمان ما ادامه يافته است.
در حال حاضر، حوزه‌هاى علميه و مراكز علمى دينى، با كتاب‌هايى از غرب روبه‌رو شده‌اند كه پيرامون مسائل اعتقاداتى بحث مى‌كنند; كتاب‌هايى كه در روش بحث، استدلال‌ها و بعضا جواب‌هايى كه مى‌دهند، تفاوت‌هايى ديده مى‌شود; مثلا جواب‌هايى كه چند صد سال قبل به شرور داده مى‌شد ٢ - ٣ تا جواب مشخص بود، اما با آشنايى با متون غربى، جواب‌هايى اضافه شد و چون اين سير براى ما متصل نبود و قطع شده بود، اين احساس پديد آمد كه اين دانش با دانش قبلى متفاوت است و لذا اسم دانش قبلى را كلام قديم ناميديم و اين معلومات امروز را كه مقدارى متفاوت شده و استدلالاتى به آن اضافه شده و احيانا بحث‌هاى جديدى را مطرح كرده كلام جديد نام نهاديم در حقيقت‌براى اينكه بين وضعيت موجود و مطالبى كه الان مطرح است، با آن مطالبى كه قبلا مطرح بود، تفاوت بگذاريم، اصطلاح كلام جديد و كلام قديم را به كار برديم.
اما كلام از اول يك سير منطقى داشته و تا به امروز هم ادامه دارد و اين طبيعى است كه هر علمى تكامل پيدا مى‌كند. اگر منظور اين است كه استدلالات و مباحث جديدى مطرح شده، در هر علمى اين تغييرات مطرح مى‌شود و باعث نمى‌شود كه ما در هر ٥٠ سال بگوييم قديم و جديد! البته برخى گرايش‌هاى نوين در بحث از اعتقادات دينى مطرح است; مثل فلسفه دين كه ما مى‌توانيم به آن يك اسم مستقلى دهيم. چون فلسفه دين ماهيتا با كلام متفاوت است و خيلى اوقات به اشتباه، به فلسفه دين، كلام جديد گفته مى‌شود كه درست نيست. فلسفه دين، منطق خاص خودش را دارد و موضوعا باكلام مشترك است، اما در روش و هدف متفاوت است.

شما، از افول دانش كلام در حوزه‌هاى دينى در قرون اخير سخن گفتيد و اين كه در دو دهه اخير، پيچ و تاب مجددى در زنجيره دانش كلام افتاده است. از آن افول و اين رونق مجدد، چه تبيينى را ارائه مى‌كنيد؟

البته افول دانش كلام در قرون اخير، به صورت مطلق نبوده است. براى مثال مى‌بينيم كه در همين چند قرن كتاب‌ها يا رساله‌هاى متعددى مربوط به مسائل امامت نوشته شده است. چون علماى ما با اهل سنت و مسائلى كه آنها مطرح مى‌كردند، مواجه بودند. لذا اين قسمت رشد كرده است. در مجموع، افول نسبى دانش كلام، عواملى داشته است. از جمله، حوزه‌هاى ما ارتباط جدى با غرب نداشتند. دكارت در قرن ١٧ مؤسس فلسفه جديد است. اولين كتابى كه از دكارت، ترجمه قابل فهم شد، كتاب گفتار در روش است كه چند صفحه هم بيشتر نيست و ٥٠ سال پيش ترجمه شده است; يعنى وقتى كه آراى دكارت در فلسفه غرب قديمى شده بود كلا ارتباط حوزه‌هاى دينى با فلسفه و الهيات غرب در اين چند صد سال اخير كم بوده است و اين نكته از عوامل عمده در افول علم كلام است. البته كتاب‌هايى در رد داروين نوشته شد، اما نويسدگان آن آثار، كسانى بودند كه به صورت فردى، اطلاعات ناقصى پيدا كردند و جواب‌هايى هم دادند. اما حوزه به طور جدى و گروهى بدان نپرداخت. بعد از انقلاب اسلامى بود كه ارتباطها زياد شد و حوزه در متن جامعه قرار گرفت و مجبور شد با جهان ارتباط قوى‌ترى پيدا كند و لذا با انديشه‌هاى جديد و پرسش‌هاى نو مواجه شد و تماس پيدا كرد. عامل ديگر اين بود كه فقهاى شيعه گفته‌اند كه مى‌شود انسان بگويد همان چيزى كه در واقع است، من آن را قبول دارم; البته نه در مسائل اوليه اصول دين. مثلا يك مسئله اعتقادى مطرح است و ما نمى‌دانيم جوابش چيست; مى‌گوييم هر چه خدا گفته است، من آن را قبول دارم; يا هر چه حق است من همان را قبول دارم. فقيهان گفته‌اند كه اين گونه اعتقاد، مشكلى به ايمان وارد نمى‌كند. بدين گونه پرسش‌هاى اعتقادى، مادامى كه تزلزل ايمانى ايجاد نمى‌كردند، اهميت جدى نمى‌يافتند. اما در فقه اين كار را نمى‌توان انجام داد. در مسئله عملى بايد دقيقا معلوم شود كه من يا بايد اين كار را كنم يا آن كار را. بايد تكليف من روشن شود و لذا بايد علما به اين جواب دهند. اما در اعتقادات اگر سؤال جدى و فراگير نباشد، علما خود را ملزم نمى‌دانند كه به آن جواب دهند; مگر اينكه شبهه فراگير و در جامعه مطرح شود. چون در تكليف، اشتغال ذمه يقينى، برائت‌يقينى مى‌طلبد و لذا فقيه بايد فرايند اجتهاد را در مسايل عملى، جدى بگيرد و ادامه دهد.

يكى از تعبيرات قديمى و رايج در حوزه دانش كلام، واژه «اصول دين‌» است. كه به گونه‌اى در مباحث كلامى و غير كلامى به كار مى‌رود. آيا مى‌توانيد از «اين واژه‌» برداشت مشخصى را ارائه كنيد؟

اصول دين، معانى و اطلاقات مختلفى دارد. ملاك‌ها هم مختلف است. اولين نكته اين است كه اصول دين به طور كلى، دو قسم است: گاهى اصول دين در مقابل اعمال است كه در اينجا اصول دين معناى اعتقادات دارد و فروع دين يعنى اعمال. گاهى «اصول دين‌» به معناى اصول اعتقادى دين است كه در مقابل آن فروع اعتقادى دين مطرح است; مثلا اصول دين اسلام در اين معنا توحيد، نبوت و معاد است و فروع اعتقادى، شامل بقيه مسائل اعتقادى مى‌شود. در اين تقسيم، عمل منظور نيست. اعتقادات غير اصلى. آنهايى است كه يك مسلمان لازم نيست‌حتما به آنها اعتقاد پيدا كند. اينكه جهان چه زمانى پديد آمد، آيا قبل از اين عالم، عالمى ديگر بوده است و... جزء اصول دين به معناى دوم نيست. اما جزء اصول دين به معناى اول هست; يعنى اعتقاد دينى است و لذا مى‌توانيم بگوييم كه چون نمى‌دانيم، به دنبال آن هم نمى‌رويم.

در اين تفسير اخير، چه ملاكى و روشى براى «باورهاى گريزناپذير و ضرورى براى يك مسلمان از باورهاى اعتقادى دينى غير لازم‌الاعتقاد وجود دارد؟

در مقاله‌اى با عنوان «روش‌شناسى علم كلام‌» (مجله نقد و نظر، شماره نهم) معانى و ملاك‌هاى مختلفى براى اصول دين عرض كردم. در آنجا ٥ قول در باب اصول دين به معناى خاص آورديم و ٨ ملاك براى اينكه چه چيزى را مى‌شود اصل قرارداد و چه چيزى را نمى‌شود اصل قرار داد. بعضى درباره اصول دين (به معناى اعتقادات مهم) گفتند: اعتقاداتى كه هر مسلمانى بايد به آن اعتقاد داشته باشد. بعضى گفتند: اعتقاداتى كه براى اثباتش فقط بايد از عقل استفاده كرد، و بعضى گفتند: اعتقاداتى كه مسلمان بايد به آنها يقين داشته باشد و ظن كفايت نمى‌كند، و بعضى‌ها گفتند: اعتقاداتى كه در قرآن و روايات بر آن تاكيد شده است; مثلا در روايات داريم كه: اساس الدين التوحيد و العدل. بنابراين ملاك‌هاى مختلف ارائه گرديده است. ابن‌خلدون مى‌گويد: اصول دين ٦ چيز است: خدا، فرشتگان، كتاب‌هاى آسمانى، فرستادگان خدا (يعنى انبيا)، روز قيامت، تقدير الهى. اينها را از يك روايتى كه در كتاب‌هاى اهل سنت آمده، نقل مى‌كند. يا معتزله مى‌گويند: اصول دين ٥ تا است: توحيد، عدل، وعد و وعيد و منزله بين المنزله و امر به معروف و نهى از منكر. بعضى مانند سيد مرتضى مى‌گويد: ملاك دين، توحيد و عدل است، و بقيه اعتقادات از باب لطف در عدل مى‌گنجد. علامه حلى مى‌فرمايند: اصول دين عبارت است از معرفت‌خدا و صفات ثبوتى و سلبى او، نبوت، امامت و معاد. نظر مشهورى هم در بين متاخرين مطرح است كه اصول را، توحيد، نبوت، معاد، عدل، امامت تعيين مى‌كند.

امر به معروف و نهى از منكر كه در ميان معتزله به عنوان «اصول‌» مطرح شده است در زمره عقايد و باورهاى بنيادين نمى‌گنجد، بلكه جزو رفتار دينى است

بايد ببينيم ملاك آنها در اصول دين چيست. قاضى عبدالجبار معتزلى مى‌گويد: اصول دينى كه ما مى‌گوييم، ما معتزله را دور هم جمع مى‌كند و ما را از ديگران جدا مى‌سازد. يعنى ملاك تشخص و تمايز معتزليان اين ٥ مورد است، نه اينكه تمام اين ٥ مورد از اعتقادات و يا مسائل ضرورى است و يا بايد با استدلال آن را استنباط كرد; بلكه مسائلى است كه معتزله را دور هم جمع مى‌كند و آنها را از ديگران جدا مى‌كند. بعضى‌ها گفته‌اند كه معتزله، يك مذهب خاصى نيست، بلكه يك گرايش است و لذا معتزله به فرقه‌هاى مختلف تقسيم شده و اختلافات فراوانى با يكديگر دارند. دانشمندان معتزله، براى اينكه اين مسئله را حل كنند، استقراء كردند و آن مسائلى را كه همه به آن اعتقاد دارند، به عنوان اصول مكتب معتزلى ياد كردند و كتاب‌هايى با عنوان شرح اصول خمسه نوشتند كه معروف‌ترين آنها شرح قاضى عبدالجبار است كه در دست ما است. غير از اين هم كتاب‌هايى نوشته شده كه البته برخى الان از بين رفته است. بنابراين پنج موردى كه به عنوان اصول دين در عقايد معتزلى ياد مى‌شود، در واقع مشتركات فرقه‌هاى گوناگون معتزله است، والا مسايلى چون «منزله بين المنزلتين‌» يا «وعد و وعيد» هيچ‌كدام از اعتقادات اساسى نيست. معتزله در وعد و وعيد، نظريه خاصى دارند و معتقدند كه خدا نه خلف وعده مى‌كند و نه خلف وعيد، و غير از معتزله هيچ‌كس چنين اعتقادى ندارد. مسلمانان ديگر مى‌گويند كه خدا خلف وعده نمى‌كند، ولى مى‌تواند خلف وعيد بكند. خداوند تهديدى كرده و گفته است كه اگر اين كار را بكنيد، جزايش آتش جهنم است، اما عفو و بخشيدن، اشكال ندارد. معتزله مى‌گويند نه اين خلاف عدل است و بر خدا قبيح است. به همين دليل، آن را به عنوان يكى از اصول دين مطرح مى‌كنند. به هر حال ملاك آنها با ملاكى كه ما داريم، فرق مى‌كند.

براى گفت‌وگوى اديان در حوزه مباحث كلامى، چه جايگاهى را معتقديد؟

بايد اول ببينيم گفت‌وگوى اديان چه بار معنايى دارد; بعد ببينيم اساسا ما اين معنا از گفت‌وگو را مى‌پذيريم. نكته اول اين است كه وقتى از گفت‌وگوى اديان صحبت مى‌شود منظور از اين نوع گفت‌وگو كه امروزه در قرن ٢٠ مطرح است، اين است كه طرفين گفت‌وگو بيايند عقايد خود را بيان كنند و هر طرف گفت‌وگو از عقايد طرف ديگر استفاده كند. اولا نسبت‌به آن آگاه شود، ثانيا نقاط اختلاف و اشتراك مشخص شود، بعد هر كدام از طرفين از اعتقادات خوب طرف مقابل، استفاده كند. هدف نهايى از گفت‌وگو اين است كه تقريب افكار شود; يعنى ما نسبت‌به اعتقادات همديگر آگاه شويم. بعد از همديگر استفاده كنيم و از نظر فكرى به يكديگر نزديك شويم.
من با مطالعه‌اى كه در منابع ديگر انجام دادم، اين نوع گفت‌وگو را به اين شكل، در منابع دينى پيدا نكردم. البته در مفردات، اين كار به شكل‌هاى ديگر مطرح است. مثلا به ما گفتند كه حرف حق را از هر كس كه شنيديد، قبول كنيد، حتى گفته‌اند حكمت را اگر منافق هم گفت، بپذيريد يا در قرآن مى‌فرمايد: فبشر عباد الذين يستمعون القول فيتبعون احسنه. انسان بايد همه حرف‌ها را بشنود و بايد حرف خوب را قبول كند. اما اينكه گفت‌وگو، روشى باشد براى رسيدن به حق; يعنى ما با مخالف، با ملحد با مسيحى، با كسى كه اعتقادات او را درست نمى‌دانيم، صحبت كنيم براى رسيدن به حق. چنين چيزى را من پيدا نكردم. البته اگر حرف حقى از او بشنويم، بايد قبول كنيم; اما گفت‌وگو به اين معناى خاص روشى براى فهميدن، يادگرفتن و كامل شدن را نداريم. البته ما مفاهيمى در متون خودمان داريم، مثل احتجاج، جدال يا به تعبير درست‌تر جدال احسن، يا مناظره يا حوار. البته حوار، به شكل مصدرى در روايت نيست، ولى به شكل فعلى هست; ولى فرق است‌بين آن مفهومى كه در احتجاج يا در جدال احسن است، با مفهومى كه امروزه به عنوان گفت‌وگو از آن ياد مى‌شود. مثلا اين تعبير در روايت وجود دارد كه هيچ قومى گمراه نشد، مگر اينكه اطمينان كرد و تكيه زد به جدل; يعنى براى كشف حقيقت‌به جدل روى آورد. يا مثلا امام موسى كاظم (ع) به محمد بن حكيم، مى‌فرمايد: كلم الناس و بين لهم الحق الذى انت عليه. تكلم بكن، يعنى بحث كن با مردم و تبيين كن براى آنها حق را كه تو به آن، از طريق ما رسيدى. بنابراين مى‌بينيم كه از يك طرف جدل را مذمت مى‌كند و از يك طرف مى‌گويند اشكال ندارد، آنجايى كه مى‌گويد جدل اشكال دارد، به عنوان يك روش براى فهم حقيقت است. آنجايى كه مى‌گويد، اشكال ندارد، براى تبيين حقى است كه شما به آن رسيديد. از نظر ائمه شيعه، رسيدن به حقايق راه، مخصوص خودش را دارد. ما قرآن را كتاب آسمانى مى‌دانيم و معتقديم كه مطالبى كه در قرآن آمده ظاهر قرآن و نص قرآن است. اينها حقيقت است; ديگر نمى‌توانيم بگوييم اين را كنار بگذاريم و يك حرف ديگر بزنيم. اينها بيان حقيقت است‌يا مسائلى كه عقل آنها را به صورت صريح و روشن و واضح بيان مى‌كند. وقتى به حقيقت رسيديم، آنگاه بر ما جايز است، بلكه گاهى واجب است كه برويم گفت‌وگو كنيم نه اينكه تكلم و گفت‌وگو وسيله‌اى باشد براى رسيدن به حق; بلكه بايد وسيله‌اى براى تبيين حق براى ديگران باشد. اين ديدگاه، با ديدگاه رايج و نيز با ديدگاه‌هاى ديگرى كه از قديم در فلسفه مطرح بوده است، فرق مى‌كند. مثلا افلاطون و سقراط ديالكتيك (جدل) را روش رسيدن به حقيقت مى‌دانستند. ائمه ما ديالكتيك و جدل را به اين معنا رد كردند; اما به يك معناى ديگر پذيرفتند; به اين معنا كه ما قبلا بايد با معارف خودمان آشنا شويم، بعد از اينكه با معارف خودمان آشنا شديم با احراز همه آن شرايط كه در راس آنها آگاهى نسبت‌به مسائل دينى خودمان است، مى‌توانيم گفت‌وگو كنيم. بنابراين اينكه ما با يك اطلاعات اندك برويم صحبت كنيم با طرف مقابل براى اينكه ببينيم آنها چه حرف حقى دارند و بپذيريم، در روايات ما بدان ترغيب نشده است. البته اگر ما مسلط باشيم به معارف خودمان بعد برويم با آنها صحبت كنيم و در ضمن صحبت‌ببينيم آنها حرف خوبى زدند، بايد قبول كنيم. اما اين مسئله، عرضى است و هدف ما اين نيست. يعنى جدل روش مشخص و آكادميك براى رسيدن به حقيقت نيست; به طورى كه سقراط و افلاطون مى‌گفتند.
دوم اينكه هر كسى نبايد براى گفت‌وگوى اديان برود، بلكه بايد كسى كه نسبت‌به دين و تمدن خود، تسلط و آگاهى دارد، در اين محافل شركت كند.
نكته سوم اينكه هدف اصلى، بيان و تبيين حق باشد. گفتيم كه يكى از مهم‌ترين اهداف علم كلام تبيين حق است و اين گفت‌وگو با اين ديدگاه، همان كار كلام است.
با اين سه شرط و البته شرايط ديگر مثل قدرت بحث و تبيين و شرايط ديگر، گفت‌وگوى اديان اشكالى ندارد و بلكه خوب و مناسب است. در ضمن اگر طرف مقابل، حرف حقى زد، بايد بپذيرد. اين نكته در روايات جدل وارد شده است كه كسى كه جدل مى‌كند، حرف دروغ نبايد بگويد. اگر طرف مقابل حرف حقى زد، نبايد انكار كند. در روايات ما اين مسئله، به خوبى تبيين شده است.

با تشكر و سپاس از شركتتان در اين گفت‌وگو.